حالا که غریبه و دلشکسته شدم وهمدم غریبه ها شدم حالا که آشنای شبها شدم و همدم ستاره ها شدم حالا که مثل آسمون می بارم و همدم ابرها شدم حالا که چشمه شدم وهمدم سنگها شدم ای بهانه عاشق شدن دیگه دنبال بهانه ای برای عاشق شدن نیستم
هيچ کس ويرانيم را حس نکردوسعت تنهائيم را حس نکرددر ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم را حس نکرد در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکردآن که با آغاز من مانوس بودلحظه پايانيم را حس نکرد
چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت ، چرا گریه کنم وقتی بر بلندی ساده زیستن زیر پا له شده ام ، چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ ، چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهم از تو اشک بریزم چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیباتر از همه چیز است .
نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد
گفتمش آغاز درد عشق چيست ؟ گفت آغازش سراسر بندگيست .گفتمش پايان آن را هم بگو ، گفت پايانش همه شرمندگيست .گفتمش درمان دردم را بگو ، گفت درماني ندارد، بي دواست .
گفتمش يک اندکي تسکين آن ، گفت تسکينش همه سوز و فناست .
